داستان‌های ونکوور

هفتاد🫰

ستارمو روشن نمی‌کنی؟ :( 👈👉

شثت و نه

چشمام سنگین می‌شن و خوابم می‌بره، مادامی که دلتنگتم.. 

شثت و هشت

فقط خواستم ثتاره‌ام رو برات روشن کنم و بگم دلتنگم :) 
و همش از ظهر آهنگ سوفی و دیوانه‌ی یزدانی تو ذهنم پلی می‌شه :)

شثت و هفت

من تازه الان رسیدم خونه :))))

خیابونا وحشتناک بود...

گندم گندم، داستانت پیش نرفت، یعنی گیر کرد دوباره تو آخر یه بخش‌‌... هر کاری می‌کنم اون حادثه‌ی برخورد گندم و محمد اتفاق نمی‌افته.‌‌. ولی امروز باااز تلاش می‌کنم تا بنویسم.. از طرفی انقدر طول دادم که هی می‌ترسم توقعت از داستان بالا باشه و در شان نباشه نوشته ام :)

گندم گندم، با تنی آکنده از خستگی قلبم می‌تپه در حالی که دلتنگه :) 

کاش بشه ببینمت، کاش بشه ببینمت.. نگات کنم.. تا دوباره خون جاری شه تو رگام..

موقت برای روشن شدن ستاره

سلام :) من امروز خیلی شلوغم ولی متن‌هات رو خوندم و انرژی روزم رو دریافت کردم، حتما میام و طولانی می‌نویسم برات :) ماچ محکم، خیلی محکم.

شثت و شیش

چندتا پست پشت سر هم گذاشتم.

دیشبم باز کابوس بود. :')

نمی‌دونم کی امتحان داری ولی امیدوارم بهترین نتیجه‌ات رو بگیری. و برات صلوات می‌فرستم.

با امید روز رو شروع می‌کنم، روزی که درسه کامل و امیدوارم تو هم با امید شروع کنی و با امید و آرامش تمومش کنی.

بوستت می‌دارم، دختر مهتابی.

شثت و پنجِ کوشولو :{

آخه چیزی که می‌خوام بهت بگم یه طرز نگاهه، که باید زیر یه نور زرد تو یه‌ اتاق تاریک باشه، که لبام کمی خندونه، که چشام خیلی خندون و ذوق‌داره.. چطور بنویسمش این نگاه رو :) از وقتی سواد یاد گرفتم فکرام و احساساتم رو نوشتم، ولی این احساساتم رو چطور بنویسم، که اگه می‌شد بنویسیش که دیگه آدما با هم ازدواج نمی‌کردن :)
 

شثت و چهارِ دلتنگ

 آه گندم، دارم برمی‌گردم خونه و تو راهم. 

امروز چندبار آقای خشم اومد یقمو بگیره که دست به سرش کردم :)

من دیگه روم نمیشه بگم دلم تنگه، ولی دلم تنگه، فکر کنم دارم یه دل تنگ می‌شم که یه محمد بهش وصله :) 

تو ایران همه چی ابزورد شده، همه جا پر از خشم و تناقضه، واقعا آدمای سخت و قوی‌ای هستیم که داریم دووم میاریم. 

بچه‌های MBA خیلی همشون متین و تند و تیز و با ادب و پا کارن :) واقعا انگار اون روی برونگرام داره رو میاد :))

دلم می‌خواد سکوت کنم کنارت :) اگه بتونم البته :)) می‌بینمت زبونم رو میاد :))

شصت و سه

من تا الان خواب بودم، یعنی بیدار شدم صبح نوشتم و باز خوابیدم، و تماما دیشب کابوس بود، هر بار که با هر کابوس می‌پریدم و باز می‌خوابیدم کابوس جدیدی شروع می‌شد‌‌.. خلاصه شبی بود که خیلی انرژی گرفت از مغزم :) هنوز هم کسلم و هاله‌ای از کابوس‌ها تو مغزم می‌چرخن. با خودم گفتم اگه گندم بود لابد همین که چشم باز کنم ببینم این کنار خوابیده خیلی راحت‌تر می‌گذشت.. باری؛

امیدوارم از خودت و شرایط و احوالات بهم خبر بشه بدی زودتر، پست آخرت کمی نگرانم کرد که اتفاقی افتاده باشه‌‌.. 

ظهر بخیر :)

شصت و دو

چشم باز می‌کنم از قبل شما تو قلبم بیداری چایی دم کردی و نشستی منتظر من و دلتنگیام :)

البته تو زندگی واقعی فکر کنم برعکس بشه. =))

باری صبحت بخیر، و دلم، دلم مورچه‌است :)

۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸